|
خاطرات امیر سیدین از زمان مضارع
|
نادر را چندی است که کمتر می بینم به حرمت قانونی کشف شده در بایگانی تاریخ که روزنامه هایمان را به محاق فرستاد اما دوستی هایمان را نه
آخرین بار با هم به دیدار بزرگی رفته بودیم تا پس از قریب هشت سال خدمت در دفترش ، وداعی خاطره ساز را با اشکی که ریختیم و ریخت و با حرفهایی که گفتیم و گفت و با بغضی که میدانستیم و میدانست ، قرین کنیم.
از آن پس او را ندیدم وتنها خبرم از او پیام کوتاهی بود که روی موبایلم فرستاد که "delam barat tang shodeh"
اما میدانم نادر مدتهاست پی چیزی است که نمی یابد مثل همه ما
این روز مرگی سخت استوار بسان بغضی نشکستنی بر سینه هامان سنگینی میکندتا آنجا که به تعبیر زیبای نادر"گاز های مسمومی تو سرم بپیچه که از همین زندگی که میگن خیلی زیباست حالت تهوع پیدا کنم"
و ناخن به سنگ خاطره کشیدن از همین جا آغاز می شود.
خاطره دوستان رفته ، عزیزان مرده ،زیبایی های به نبودن آلوده و...
انجاست که دستها بالا میرود به نشانه تسلیم. "ما" تسلیمیم،
نادر جان! همه ما...