«سياست ورزيدن ميدانى است كه بايد از هيجان هاى گذرا تهى شود. اگر عقلانيت همه فضاى ميدانى را تام و تمام آكنده نکرده باشد نام آن ميدان هرچه باشد ميدان سياست نيست.»
آندره مالرو
مى پرسم: «آن برچسبى كه بر پيشانى چسبانده اى و بر روى آن نامى ايرانى با حروفى بيگانه و سالشمارى بيگانه تر نگاشته شده است، چه معنايى را به ذهن تو مى آورد تويى كه احياناً هيچ خاطره اى از آن نام در ذهن ندارى.» مى خندد و مى رود سراغ ماشين بعدى و من مى مانم در هياهوى ماشين هايى كه سوارانش چند ساعت بعد بايد تصميمى بزرگ را در خاطره تاريخ ثبت كنند. تاريخى كه هميشه آن گونه ساخته نمى شود كه دوست تر مى داريم .چند ساعت بعد آنچه شده و آنچه پيش رو است، قرابتى شگرف را شكل مى دهد ميان من و آنانى كه شبى و روزى پيشتر رقيبانى بوديم در ميدان سياست ورزى اين بوم و خاك. قرابتى كه بن مايه آن نه اشتراكاتى است كه من و امثال من با آنان داشته ايم يا يافته ايم و نه براى دست يازيدن به عزمى مشترك، كه پايه و اساس اين قرابت در درك دغدغه مشتركى است كه «ما» - لابد حالا ديگر مى توانيم خود را «ما» بخوانيم- تا فراخناى گلو حس مى كنيم.
* * *
مى گويم: «هركارى مى توانيم بايد بكنيم تا هاشمى رئيس جمهور شود» نگاهم را به زمين مى دوزم... شايد براى اينكه نگاهم به نگاهش نباشد وقتى مى خواهد فرياد بزند. اما مى خندد. چهار سال است كه با من زندگى مى كند، لابد باورش نشده كه جدى مى گويم . جدى بودنم را يك بار ديگر به محك آزمايش مى گذارم. مى گويم: «باور كن» با نااميدى تمام و باز منتظر مى شوم. اما باز مى خندد. مى داند. داستان را فهميده است به من مى خندد. مى خندم حرفى نمى زنم. حرف هايمان را با نگاهى مى گوييم. چه نيازى به كلمه! چقدر بزرگ شده ام. چقدر بزرگ شده ايم...
* * *
بزرگ شده ايم .از هشت سال پيش به اين سو، ۸۰ سال، ۸۰۰ سال بزرگ شده ايم. عصبانى مى شويم و آشفته اما مى دانيم سياست ورزيدن يعنى هيچ روزنى براى تنفس را از دست ندادن. مى دانيم اجازه نداريم اين هشت سال تلاش براى ايجاد روزنى كه از آن هوايى بيايد و بمانيم را ۸۰ سال، ۸۰۰ سال به قهقرا برانيم اين روزن را پاس مى داريم. بايد پاس داريم بى هيچ گريزى و مگر نه اينكه ميدان سياست صفحه شطرنج است. كيش شده ايم اما نخواهيم گذاشت ماتمان كنند آنها كه همه «پياده»هاشان را فرستاده اند تا بر مربعى سياه رنگ، زمينگيرمان كنند. نخواهيم گذاشت. مربع سياه رنگ فضاى كوچكى است كه مجال تنفس به ما نمى دهد. در مربع سياه رنگ گوشه صفحه شطرنج، تنها مى توان مرد. چون مردن در اين چهار گوش تنگ، راحت ترين كار است. ولى ما نمى خواهيم بميريم در سكوت خفه كننده اى كه «پياده » ها دوست دارند در آن بميريم. روزنى مى گشاييم تا از آن هوا بيايد، هوايى كه بتوان در آن نفس كشيد و فرياد را در گلو نگاه داشت تا فردايى كه بتوان آن را رها كرد. فردايى مثل دوم خرداد ،۷۶ بغض را فرو مى خوريم تا بعد...
شرق-۱/۲/۸۴
+
نوشته شده در پنجشنبه
1384/04/02ساعت 15:20 توسط امیر سیدین
|