شهر مه گرفته، آرام آرام از خوابي به عمق همه اعصار، برميخيزد و در يلداي بياميدي همه داغداران خاموش، كورسوي اميدي، از شرقيترين زاويه اميد، فلق را نويد ميدهد و مگرنه اينكه در زمستانيترين تابستان همه دوران ها، ما هشت سال خورشيدي، تام و تمام پي خورشيد گشتهايم. راه را درست رفتهايم اما هنوز نيافتهايم آنچه را بايد. راه نيمه تمام مانده است و ما راهروان اين كوره راه پر از وحشت، آرزو به دل نوشيدن يك جرعه خورشيديم، تا مگر اين زمستان تلخ و طولاني را از پس طولانيترين يلداي همه قرنها، طبل ختام سردهيم. شهر هنوز مه گرفته است و «سلامت را نميخواهند پاسخ گفت»... و نيك ميدانم كه توماندهاي ميان دوراهي يك انتخاب. انتخاب نبودن و سكوت و حذف يا انتخاب بودن و فرياد كردن. فرياد كردن همه نالههاي در گلو خفته. فرياد كردن همه دردهاي ناگفته. فرياد كردن همه خواستههاي پامال شده و تو اي دوست مردد من! دوست ميدارم آيندهاي را به ياد تو آورم كه دور نيست. آيندهاي نه دوري نسلي كه ما، پدران خود را به فرصتسوزي يك فرصت تاريخي نكوهش خواهند كرد. آيندهاي نه به فاصله عصري كه مردمانش، ما پيشينيان را به يك بيتفاوتي آيندهسوز، متهم خواهند كرد. آيندهاي نه به فراخناي تاريخ، تاريخي كه ما، آبا و اجداد آيندگان، آن را كج و بد ساختهايم. آيندهاي نه به آن دوري كه مردي دوباره برخيزد و به مردمان معاصر، فرصتسوزيهاي مكرر پيشينيان-كه ما هم جزو آنانيم- را يادآور شود و از مردم بخواهد كه «اين بار تاريخ را تمام كنيد». ميخواهم براي تو، تو دوست مردد من، همين شنبهاي را كه ميآيد، به يادآورم، شنبهاي از پس يك جمعه خاموش، جمعهاي كه تو در خانه ماندهاي و ديگراني كه دوستت نميدارند و تو را به رسميت نميشناسند، اين درخانه ماندن تو را به پايكوبي نشستهاند. شنبهاي كه فرداي بيست و هفتم خرداد است. روزي از روزهاي خرداد كه در تاريخ ديگر آن را حماسه نميخوانند. روزي كه تو در خانه ماندهاي و آن روز، در تقويم، سرآغاز بازگشت مجدد و تاريخي مردم ما خواهد بود. مثل ظهور پهلوي پس از مشروطه، مثل كودتاي 28 مرداد پس از نهضت ملي و پس از صدها بار ديگر كمانه كردن خواست مردم ايران. دوست مردد من، هيچ افتخاري ندارد سببساز بازگشت دوباره به عصر سنگوارههايي شدن كه مردم ما بارها آنان را تجربه كردهاند و نيك ميدانيم و ميدانيد... هيچ افتخاري ندارد پيشينهاي آينده سوز براي آيندگان بودن بازهم دوست دارم، فرداي بيست و هفتم خرداد را به يادت آورم. دوست نداري پيچ راديو را بازكني و از دهان آن، مرگ تمام آرزوهايت را بشنوي. آرزوهايي كه تو، خود تو، بيش از همه در مرگ آن مقصري. روز شنبه، تو اگر جمعه را در خانه مانده باشي، مارش پيروزي كساني را ميشنوي كه پيروزيشان به خاك افتادن همه اميدهاي يك نسل است، نسلي كه ميتوان فرداي بيست و هفتم خرداد آن را يك نسل تباه شده ناميد. فرداي بيست و هفتم خرداد در قهقهههاي مستانه پيروزاني كه تو ونسل تو را به خاك افكندهاند، چه احساسي خواهي داشت؟ شرم نخواهي كرد. نه از خود و هم نسلانت، از تاريخ. تاريخي كه هزار سال ديگر تو را به پاي ميز محاكمه خواهد كشاند. «شرم» حس خوبي نيست، دوست مردد من!، پس بيا، اين بار تاريخ را تمام كنيم.
روزنامه اقبال ۲۵/۳/۸۴
+
نوشته شده در چهارشنبه 1384/03/25ساعت 13:14 توسط امیر سیدین
|
اگر خود را ساختن ، خو گرفتن به اين كاروانسراي بي جاده اي باشد كه نامش زندگي است، من خودم را كم و بد ساخته ام