تبليغاتX
ضد خاطرات
خاطرات امیر سیدین از زمان مضارع
نادر عزیزم!

پايان حرف آخر نيست..تنها تاييدي است بر حرفهايي كه بايد گفت و نمي توان!
وغوطه وري در اتمسفر معلق حرفهاي ناگفته و درد هاي فرياد نا كرده حوالي همين پايان هاست كه آغاز ميشود.
ما همه به پاياني از اين دست نزديكيم نادر جان!
نامردمي ها را ميبينيم و سر به جهان انديشه فرو مي بريم و بغض را فرو مي خوريم تابعد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/30ساعت 14:20  توسط امیر سیدین  | 

                

سلام احمد آقا!

یادت هست آن روز را که در همان دفتر دوست داشتنی کوچه بیمه، برایم از نامردمی ها گفتی؟ 

راستي دكترها توانستند درد واره هايت را هم در آن مانيتور كوچك گوشه اتاق رصد كنند؟

اما نه! مانيتور كوچك گوشه اتاق سفيد ، فقط دردها را نشان ميدهد و ديدن درد واره ها را مكانيزمي ديگر بايد!

احمد آقا! درد ها را تاب بياور كه درد واره ها براي مرداني از جنس تو هميشه هست...

راستي احمد آقا! دلم براي آن دفتر دوست داشتني كوچه بيمه خيلي تنگ شده! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/17ساعت 11:5  توسط امیر سیدین  | 

از آرش پرسیدم کجایی؟

با همان خنده معروفی که نمیدانی باید از آن حرص بخوری یا لذت ببری گفت: روزنامه سرمایه... وباز با همان خنده گفت تو نمی آیی؟

بدم نمی آمد، می دانستم "سرمایه" پاتوق عزیزترین دوستانم است. داود و نادر و آرش و پناه و...

این را گفتم، گفت پاشو بیا - با همان خنده-

ومن قرار شد بروم ولی نرفتم و امروز که خبر تعطیلی "سرمایه" را شنیدم از نرفتنم متاسف شدم، "لذت" تعطیلی یک روزنامه دیگر را از دست داده بودم. لذت خنده های هیستریک لحظه شنیدن "حکم".

لذت خداحافظی دیگر بار و نه - مطمئنا- خداحافظی آخر...

این تعطیلی های پی در پی انگار بی رگمان کرده است.

می شنویم و تاب می آوریم و انگار نه انگار که پایین کشیدن کرکره هر مطبوعه ای ، لبخند تلخی است که لطیفه " جامعه چند صدایی" بر لب ها می نشاند.

شاید هم دچار نوعی "مازوخیسم غیر فیزیکی" شده ایم و در سیطره شکلی "همه هیچ انگاری" هستیم.نمی دانم...

به هر حال اینبار "فضیلت" اضافه شدن نامی بر سیاهه نام روزنامه هایی که در آنجا بودم و تعطیل شد را از دست دادم،تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/13ساعت 9:32  توسط امیر سیدین  | 

استاد گرانقدرم جناب آقای علیرضا علوی تبار

دوست عزیزم جناب آقای ابوذر علوی تبار

قاصرم از بيان اندوهم از مصيبتي كه آمد

و آكنده ام از تاسف ...

همدردي مرا بپذيريد و من را در اين فقدان تابسوز شريك بدانيد

                                                                 امير سيدين

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/31ساعت 10:30  توسط امیر سیدین  | 

 يك عكس جالب از خاتمي(كليك كنيد)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/06/30ساعت 11:43  توسط امیر سیدین  | 

? bush: I know I may need a bathroom break 

Wed Sep 14th, 2005 at 15:01:57 PDT

 

 

U.S. President George W. Bush writes a note to Secretary of State Condoleezza Rice during a Security Council meeting at the 2005 World Summit and 60th General Assembly of the United Nations in New York September 14, 2005. World leaders are exploring ways to revitalize the United Nations at a summit on Wednesday but their blueprint falls short of Secretary-General Kofi Annan's vision of freedom from want, persecution and war. REUTERS/Rick Wilking

This Rick Wilking deserves a Pulitzer.

Update [2005-9-14 18:26:45 by thirdparty]: Here's a 2nd photo, appears to be an uncropped version of the first, same photographer:

Update [2005-9-14 21:31:26 by thirdparty]:A couple more which may explain Bush's, um, predicament today:

And a note:

The photographer, Rick Wilking, has taken some of the more poignant images of the horrific human aftermath of Katrina. Read this great article about his experiences from Editor and Publisher. The guy deserves a medal for both his work and his actions down there. Perhaps seeing the results of Bush's complete disconnect from the duties of his office firsthand encouraged Wilking to "expose" the President like this.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/24ساعت 11:8  توسط امیر سیدین  | 

 spanish train

قطار اسپانیایی است که حرکت می کند
از گوادال کیویر تا اولد سویل
و وقتی شب فرو می افتد، صدای سوتش برمی خیزد
مردم صدایش را می شنوند که همچنان در حرکت است....

از آن پس، آنان کودکان شان را می خوابانند
درها را قفل می کنند و به طبقه بالا می خزند
چنین گفته شده است که روح مرده ای
آن قطار را ده هزار بار به عمق می برد!!

سوزنبان در احتضار بود و همه کسانش در کنارش بودند
خانواده اش می گریستند، ناقوس عزا را پیش از آنکه بمیرد به صدا آورده بودند
اما بالای بسترش کسی منتظر بود تا بمیرد
شیطان، با برقی در چشمانش
« چه خوب! خدا این طرف ها نیست تا ببیند من چه چیزی پیدا کردم،
این یکی مال خودم است.»

خداوند ظاهر شد، همان زمان برقی زده شد و خود خدا ظاهر شد
بر سر شیطان فریاد زد:« پس به شب بی پایان بازگرد!»
اما شیطان فقط پوزخندی زد و گفت: شاید من گناه کرده ام،
اما لازم نیست برای من قلدری کنی،
اول من گرفتمش، پس تو می توانی بدترین تلاشت را بکنی
او به اعماق زمین می رود!!

« اما شاید یک شانس دیگر هم به تو بدهم»
شیطان این جمله را گفت و لبخند زد
آن نیزه مسخره را بینداز دور،
اصلا بهت نمی آید
اسمش ژوکر است، اسم بازی اش پوکر
ما همین جا کنار تخت بازی می کنیم
و سر بزرگترین شرط ممکن قمار می کنیم
روح این مرده!!

و من گفتم: خدایا! مواظب باش! او دارد برنده می شود،
خورشید در حال غروب است و شب فرا می رسد
این قطار مرگی به هنگام است، روح های زیادی در خطرند
آه! خدایا! او دارد برنده می شود!

و بعد، سوزنبان ورق ها را بر زد
و به هر کدام پنج ورق داد
و برای خدا دعا کرد
وگرنه قطاری که باید هدایتش می کرد.....
... شیطان سه آس آورد و یک شاه
و خداوند در پی جور کردن استریت بود،
او بی بی و سرباز و نه و ده دل داشت
و فقط یک هشت دل کم بود....

و خداوند یک ورق دیگر خواست
اما یک هشت خشت گرفت
و شیطان به پسر خدا گفت
فکر کنم می خواستی استریت کنی،
پس تا وقت باقی است یک ورق به من بده
تا ببینیم چه کسی شاه این بازی است
و در حالی که حرف می زد،
از خرقه اش یک آس دیگر بیرون کشید...

اولین بلوف ، روح ده هزار نفر بود،
و خیلی زود به پنجاه و نه تا رسید
اما خدا ندید که شیطان چه کرد
و گفت: همین کافی است!
من تا صد و پنجاه تا اضافه می کنم
و برای همیشه به گناهانت پایان می دهم
اما شیطان فریادی بلند کشید: دست من برنده است!

و من گفتم: خدایا! خدایا! اجازه دادی برنده شود؟
خورشید دارد غروب می کند و شب فرا می رسد
و این قطار مرگ همیشه به هنگام می رود، ارواح زیادی در قطارند
آه خدایا! نگذار برنده شود....

خوب! آن قطار اسپانیایی هنوز در حرکت است
از گوادال کیویر تا اولد سویل
و وقتی شب فرو می افتد، صدای سوتش برمی خیزد
و مردم از این که هنوز قطار حرکت می کند می ترسند...
و در دوردست، در گوشه ای
خدا و شیطان شطرنج بازی می کنند،
شیطان هنوز تقلب می کند و جان های بیشتری را از خدا می برد
و خدا، باز هم بهترین تلاشش را می کند....

و من گفتم: خدایا! خدایا! باید برنده شوی،
خورشید دارد غروب می کند و شب فرا می رسد
و این قطار مرگ هنوز به هنگام است، آه! روح من هم در قطار است
آه خدایا! تو باید برنده شوی...

Spanish Train

 
Chris de burg


There's a Spanish train that runs between
Guadalquivir and old Saville,
And at dead of night the whistle blows,
and people hear she's running still...

And then they hush their children back to sleep,
Lock the doors, upstairs they creep,
For it is said that the souls of the dead
Fill that train ten thousand deep!!

Well a railwayman lay dying with his people by his side,
His family were crying, knelt in prayer before he died,
But above his bed just a-waiting for the dead,
Was the Devil with a twinkle in his eye,
"Well God's not around and look what I've found,
this one's mine!!"

Just then the Lord himself appeared in a blinding flash of light,
And shouted at the Devil, "Get thee hence to endless night!!"
But the Devil just grinned and said "I may have sinned,
But there's no need to push me around,
I got him first so you can do your worst,
He's going underground!!"

"But I think I'll give you one more chance"
said the Devil with a smile,
"So throw away that stupid lance,
It's really not your style",
"Joker is the name, Poker is the game,
we'll play right here on this bed,
And then we'll bet for the biggest stakes yet,
the souls of the dead!!"

And I said "Look out, Lord, He's going to win,
The sun is down and the night is riding in,
That train is dead on time, many souls are on the line,
Oh Lord, He's going to win!.."

Well the railwayman he cut the cards
And he dealt them each a hand of five,
And for the Lord he was praying hard
Or that train he'd have to drive...
Well the Devil he had three aces and a king,
And the Lord, he was running for a straight,
He had the queen and the knave and nine and ten of spades,
All he needed was the eight...

And then the Lord he called for one more card,
But he drew the diamond eight,
And the Devil said to the son of God,
"I believe you've got it straight,
So deal me one for the time has come
To see who'll be the king of this place,
But as he spoke, from beneath his cloak,
He slipped another ace...

Ten thousand souls was the opening bid,
And it soon went up to fifty-nine,
But the Lord didn't see what the Devil did,
And he said "that suits me fine",
"I'll raise you high to a hundred and five,
And forever put an end to your sins",
But the Devil let out a mighty shout, "My hand wins!!"

And I said "Lord, oh Lord, you let him win,
The sun is down and the night is riding in,
That train is dead on time, many souls are on the line,
Oh Lord, don't let him win..."

Well that Spanish train still runs between,
Guadalquivir and old Saville,
And at dead of night the whistle blows,
And people fear she's running still...
And far away in some recess
The Lord and the Devil are now playing chess,
The Devil still cheats and wins more souls,
And as for the Lord, well, he's just doing his best...

And I said "Lord,
The sun is down and the night is riding in,
That train is still on time, oh my soul is on the line,
Oh Lord, you've got to win..."
, oh Lord, you've got to win

درباره کریس دی برگ

کریستوفر دیویدسن در 15 اکتبر 1948 در آرژانتین بدنیا آمد، پدر و مادرش انگلیسی تبار بودند. پدرش دیپلمات بود و همین موضوع باعث شد تا او به کشورهای مختلفی سفر کند. و سرانجام زندگی اش را در ایرلند ادامه دهد. پدرش بنایی قدیمی را که یادگار قرن دوازدهم بود تبدیل به هتل کرد و کریس دی برگ در همان هتل اولین بار کنسرت های خود را برگزار کرد. از همانجا او ترانه سرایی و آوازخوانی را به عنوان کار اصلی اش قرار داد.
کریس دی برگ در کالج ترینیتی دوبلین زبان انگلیسی و فرانسه خواند و بعد از تجربه چند شغل مختلف مانند کار در رستوران همبرگری و کار در آرایشگاه به لندن رفت و اولین قراردادهایش را با شرکتهای ضبط موسیقی بست. در سال 1975 اولین آلبومش را با نام آن سوی حصار قلعه راهی بازار کرد، ترانه پرواز، یکی از ترانه های این آلبوم بزودی یکی از پرشنونده ترین ترانه ها شد و بیش از سی هفته در صدر جدول پرفروش ها باقی ماند. کریس دی برگ بخاطر توجهش به سیاست و روحیات مذهبی و انساندوستانه ای که دارد در بسیاری از وقایع سیاسی به نوعی واکنش نشان داده و همین ها نامش را در کشورهایی مانند ایران و لبنان مطرح کرده است. او در سال 1991 بعد از جنگ خلیج کریس دی برگ تمام عایدات ترانه حقیقت ناب را به پناهندگان جنگ بخشید. در حال حاضر کریس دی برگ یک چهره جهانی است و همواره جزو پرفروش های تاریخ موسیقی بوده است. کریس دی برگ همراه با همسرش دیان و سه فرزندش، رزانا، هابی و مایکل در آمرالد آیل ایرلند زندگی می کند.
با توجه به وجود چند زندگینامه خوب و مفصل و دقیق در مورد کریس دی برگ به زبان فارسی و در سایت های اینترنتی فارسی زبان ما به جای پرداختن به زندگی او مروری بر مضامین اشعارش می کنیم. برای به دست آوردن اطلاعات کاملی در مورد کریس دی برگ به مقاله مجله موسیقی ملل در مورد کریس دی برگ مراجعه کنید.

مضامین ترانه های کریس دی برگ
کریس دی برگ یک آوازه خوان نیکی و پاکی است، پدری وفادار، شوهری پاک و نجیب، مردی دیندار و مومن به اعتقادات دینی، معتقد به آرمانهای عدالت و آزادی، اهل مبارزه و جدال با ستمکاران، مخالف با فساد و پلیدی و در حقیقت یک معلم اخلاق. شاید به همین دلیل است که می توان فرض کرد او کشیشی است که برای نجات گرسنگان و کمک به بینوایان و مردم تنها با موعظه مردم به مسیح کمک می کند. ترانه های کریس دی برگ لحنی پیامبرگونه دارند، مثل موعظه یا خواندن کتاب مقدس و یا گفتن داستان های پیامبران برای شنوندگان مذهبی.
پس غریبه سخن آغاز کرد و گفت: نترسید
من از سیاره ای بسیار دور از اینجا آمده ام
و پیامی برای نوع بشر آورده ام
و ناگهان گوش نوازترین موسیقی ها فضا را پرکرد
بسیاری از ترانه های کریس دی برگ در مورد مسیح و آمدن اوست. او به ما این نوید را می دهد که مسیح خواهد آمد و ما را از فساد و فحشا و ظلم و بی عدالتی نجات خواهد داد. در ترانه منجی آمده است:
آه، پیام روشن است، وقت آن رسیده
تا منجی باز آید
و در ترانه پندار چنین می گوید:
صدای غرش تندری را شنیدم
و منجی مان را بر اسب کهر بنگر که بر آسمان ها می راند
در ترانه رستاخیز مسیح نیز این ترانه را می توان خواند:
برادر غذایی به من می دهی
و جامی شراب
از دیرباز
این راه را پیموده ام
بس شگفتیها دیده ام
اما عجیب ترین آنها
دیدن روی حضرت مسیح بود

علیه جنگ و ظلم
کریس دی برگ در بسیاری از ترانه ها مستقیما به جنگ اشاره می کند، به ظلمی که جنگ در حق بچه ها و غیر نظامیان روا می کند و به جنگ اعتراض می کند، او در جریان جنگ خلیج جدا به این جنگ اعتراض کرد. ترانه های « این ترانه برای تو»، «مرز»، «صدای گلوله»، «با همه چیز وداع کن»، «دیشب» و « حقیقت ناب» بخشی از ترانه های ضدجنگ هستند که مرد پاکدل ایرلندی بارها آنها را خوانده و همواره در کنسرت های مختلف با استقبال دیگران از این ترانه هایش مواجه شده است.
از سوی دیگر کریس دی برگ در ترانه هایش یک آرمانگرای واقعی است، او در فکر در هم ریختن طرحی نو و استقبال از انقلاب است، انقلابی که بتواند جهان را دگرگون کند. او در ترانه« انقلاب» چنین می خواند:
اشکهای زیادی ریخته شده
کسان بسیاری را پیش از این از دست داده ایم
و حالا تسویه حساب خواهیم کرد
و توپهایمان غرش سرخواهند داد
انقلاب
انقلاب از دید او همان انقلاب کلاسیک است، انقلابی که در آن می توانیم انتقام بگیریم و دشمنانمان را بگذاریم پای دیوار و اعدام کنیم. مرد مسیحی ایرلندی به فکر روشن کردن آتش و شلیک کردن گلوله است:
غارتگران سرزمین مان را دربند خواهیم کرد
به خاطر سالها زیر سلطه بودن
درست وسط پیشانی اش را هدف بگیر
در بسیاری از ترانه های او از شعارهای دوران چپ یا چپ اروپایی اثری و ردی می توان یافت، شاید بیش از هر چیز احساس منجی بودن و نجات دیگران است که ترانه خوان را به سوی آرمانها می کشد:
به میلیونها نفری می پیوندم
که پیشاپیش من در مسیر آزادی گام برداشته اند
او با توصیف یک داستان هیجان انگیز از فرار گروهی از مبارزان در ترانه «گریز» می گوید:
این پیام را برای زندانیان بفرستید
امشب فرار می کنیم
کریس دی برگ اگرچه از نسل قدیمی های دوران موسیقی نیست، او همسن کوئین، یک نسل بعد از بیتلز و ترانه خوان دهه هشتاد است، اما در نگاهش همیشه نوعی تحسین نسل گذشته و بیان زشتی های دنیای جدید را می توان شنید. او تلویزیون را چشم شیطان می داند، هالیوود را راهی برای فریب دختران هفده ساله می داند( رجوع شود به ترانه حصار خاموشی) و معتقد است که نسل امروز نسل بدی شده است. او چشم به قهرمانان دیروز دارد....
اما کجایند آن قهرمانان....
نسل من راهش را گم کرده است....

مرد وفادار، پدر مهربان، شوهر پاکدامن
کریس دی برگ مظهر پاکی است، اشعارش را برای فرزندان و همسرش می سراید. او در ترانه برای رزانا، برای دخترش چنین می خواند: ترانه ای برای رزانا، دختر شیرین من/ کودکی که زندگیم را سرشار کرد و برای برادر رزانا( پسرش) در ترانه دیگری، با عنوان «به فاصله یک کلمه» می خواند: خواهرت رزانا زود خوابش برده/ حالا نوبت من است/ تا نجوا کنم که دوستت دارم، شب به خیر. او در ترانه دیگری می خواند: آن گاه به کودکانم عشق خواهم آموخت/ چون هر پدر دیگری/
چرا که ما جزئی از حیات هستیم. بی شک بسیاری از پیرمردها و پیرزن ها یا مردمان میانسال در اروپا هستند که مضامین کریس دی برگ را دوست بدارند و از آن لذت ببرند، او در ترانه ای دیگر پاکدامنی را به حد اعلا رسانده و می گوید:
... و اگر مردی به تو گفت که عشق باعث عذابت می شود
به او بگو: نه، زن من چیز دیگری است

منبع: nabavionline.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/06/21ساعت 12:12  توسط امیر سیدین  | 

 دوست بسیار عزیزم نادر فتوره چی با قلم شیوایی که به آن حسادت می کنم - و این را به خود او هم گفته ام - از غوطه وری خود در سیطره مرگ نوشته است.

نادر را چندی است که کمتر می بینم به حرمت قانونی کشف شده در بایگانی تاریخ که روزنامه هایمان را به محاق فرستاد اما دوستی هایمان را نه

آخرین بار با هم به دیدار بزرگی رفته بودیم تا پس از قریب هشت سال خدمت در دفترش ، وداعی خاطره ساز را با اشکی که ریختیم و ریخت و با حرفهایی که گفتیم و گفت و با بغضی که میدانستیم و میدانست ، قرین کنیم.

از آن پس او را ندیدم وتنها خبرم از او پیام کوتاهی بود که روی موبایلم فرستاد که "delam barat tang shodeh"

اما میدانم نادر مدتهاست پی چیزی است که نمی یابد مثل همه ما

این روز مرگی سخت استوار بسان بغضی نشکستنی بر سینه هامان سنگینی میکندتا آنجا که به تعبیر زیبای نادر"گاز های مسمومی تو سرم بپیچه که از همین زندگی که میگن خیلی زیباست حالت تهوع پیدا کنم"

و ناخن به سنگ خاطره کشیدن از همین جا آغاز می شود.

خاطره دوستان رفته ، عزیزان مرده ،زیبایی های به نبودن آلوده و...

انجاست که دستها بالا میرود به نشانه تسلیم. "ما" تسلیمیم،

نادر جان! همه ما...

+ نوشته شده در  شنبه 1384/06/19ساعت 12:49  توسط امیر سیدین  | 

درخيابان،در اولين روز هجرت به خانه اي جديد،راكبي،نشسته بر مركبي دوچرخ،با سرعتي سرسام آور، به پهلوي ماشين من كوفت و نقش بر زمين شد.

خواهرم گريست و من حيران از نازكي خط تمايز بودن و نبودن، همهمه همه آنهايي را كه گرداگرد آن كارگر نقش بر زمين شده، حلقه زده بودند را در سكوتي وصف ناپذير، نمي شنيدم.

مرگ ، همه ابهتش را در لحظه اي كوتاه ـ كوتاه تر از رسيدن چرخ موتوربه بدنه ماشين - به رخ من كشيده بود.

"كارگر" ماند و من به شكرانه اين ماندن ، چند روزي است كه مات نزديكي نبودنم ، با ماشيني مچاله شده از تماس بال فرشته مرگ.

حالا گوشهايم شنواتر شده است. صداي بال زدن فرشته مرگ را واضح تر مي شنوم.

حادثه اي كه براي آن موتور سوار نگون بخت رخ داد- كه قواعد حاكم بر اين دنياي زميني ما،او را مقصر مي داند و من هيچ كس را - براي مني كه اين روز ها سخت مشغول داوري جنگ خود با خويشتنم، يك شاخص قرص و استخواندار براي قضاوت باقي گذاشت. شاخصي به نام مرگ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/17ساعت 10:33  توسط امیر سیدین  | 

 
«سياست ورزيدن ميدانى است كه بايد از هيجان هاى گذرا تهى شود. اگر عقلانيت همه فضاى ميدانى را تام و تمام آكنده نکرده باشد نام آن ميدان هرچه باشد ميدان سياست نيست.»
آندره مالرو
مى پرسم: «آن برچسبى كه بر پيشانى چسبانده اى و بر روى آن نامى ايرانى با حروفى بيگانه و سالشمارى بيگانه تر نگاشته شده است، چه معنايى را به ذهن تو مى آورد تويى كه احياناً هيچ خاطره اى از آن نام در ذهن ندارى.» مى خندد و مى رود سراغ ماشين  بعدى و من مى مانم در هياهوى ماشين هايى كه سوارانش چند ساعت بعد بايد تصميمى بزرگ را در خاطره تاريخ ثبت كنند. تاريخى كه هميشه آن گونه ساخته نمى شود كه دوست تر مى داريم .چند ساعت بعد آنچه شده و آنچه پيش رو است، قرابتى شگرف را شكل مى دهد ميان من و آنانى كه شبى و روزى پيشتر رقيبانى بوديم در ميدان سياست ورزى اين بوم و خاك. قرابتى كه بن مايه آن نه اشتراكاتى است كه من و امثال من با آنان داشته ايم يا يافته ايم و نه براى دست يازيدن به عزمى مشترك، كه پايه و اساس اين قرابت در درك دغدغه مشتركى است كه «ما» - لابد حالا ديگر مى توانيم خود را «ما» بخوانيم- تا فراخناى گلو حس مى كنيم.
* * *
 مى گويم: «هركارى مى توانيم بايد بكنيم تا هاشمى رئيس جمهور شود» نگاهم را به زمين مى دوزم... شايد براى اينكه نگاهم به نگاهش نباشد وقتى مى خواهد فرياد بزند. اما مى خندد. چهار سال است كه با من زندگى مى كند، لابد باورش نشده كه جدى مى گويم . جدى بودنم را يك بار ديگر به محك آزمايش مى گذارم. مى گويم: «باور كن» با نااميدى تمام و باز منتظر مى شوم. اما باز مى خندد. مى داند. داستان را فهميده است به من مى خندد. مى خندم حرفى نمى زنم. حرف هايمان را با نگاهى مى گوييم. چه نيازى به كلمه! چقدر بزرگ شده ام. چقدر بزرگ شده ايم...
* * *
بزرگ  شده ايم .از هشت سال پيش به اين سو، ۸۰ سال، ۸۰۰ سال بزرگ شده ايم. عصبانى مى شويم و آشفته اما مى دانيم سياست ورزيدن يعنى هيچ روزنى براى تنفس را از دست ندادن. مى دانيم اجازه نداريم اين هشت سال تلاش براى ايجاد روزنى كه از آن هوايى بيايد و بمانيم را ۸۰ سال، ۸۰۰ سال به قهقرا برانيم اين روزن را پاس مى داريم. بايد پاس داريم بى هيچ گريزى و مگر نه اينكه ميدان سياست صفحه شطرنج است. كيش شده ايم اما نخواهيم گذاشت ماتمان كنند آنها كه همه «پياده»هاشان را فرستاده اند تا بر مربعى سياه رنگ، زمينگيرمان كنند. نخواهيم گذاشت. مربع سياه رنگ فضاى كوچكى است كه مجال تنفس به ما نمى دهد. در مربع سياه رنگ گوشه صفحه شطرنج، تنها مى توان مرد. چون مردن در اين چهار گوش تنگ، راحت ترين كار است. ولى ما نمى خواهيم بميريم در سكوت خفه كننده اى كه «پياده » ها دوست دارند در آن بميريم. روزنى مى گشاييم تا از آن هوا بيايد، هوايى كه بتوان در آن نفس كشيد و فرياد را در گلو نگاه داشت تا فردايى كه بتوان آن را رها كرد. فردايى مثل دوم خرداد ،۷۶ بغض را فرو مى خوريم تا بعد...
شرق-۱/۲/۸۴
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/04/02ساعت 15:20  توسط امیر سیدین  | 

 
شهر مه گرفته، آرام آرام از خوابي به عمق همه اعصار، برمي‌خيزد و در يلداي بي‌اميدي همه داغداران خاموش، كورسوي اميدي، از شرقي‌ترين زاويه اميد، فلق را نويد مي‌دهد و مگرنه اينكه در زمستاني‌ترين تابستان همه دوران ها، ما هشت سال خورشيدي، تام و تمام پي خورشيد گشته‌ايم.
راه را درست رفته‌ايم اما هنوز نيافته‌ايم آنچه را بايد.
راه نيمه تمام مانده است و ما راهروان اين كوره راه پر از وحشت، آرزو به دل نوشيدن يك جرعه خورشيديم، تا مگر اين زمستان تلخ و طولاني را از پس طولاني‌ترين يلداي همه قرن‌ها، طبل ختام سردهيم.
شهر هنوز مه گرفته است و «سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت»... و نيك مي‌دانم كه تومانده‌اي ميان دوراهي يك انتخاب. انتخاب نبودن و سكوت و حذف يا انتخاب بودن و فرياد كردن.
فرياد كردن همه ناله‌هاي در گلو خفته. فرياد كردن همه دردهاي ناگفته. فرياد كردن همه خواسته‌هاي پامال شده و تو اي دوست مردد من! دوست مي‌دارم آينده‌اي را به ياد تو آورم كه دور نيست. آينده‌اي نه دوري نسلي كه ما، پدران خود را به فرصت‌سوزي يك فرصت تاريخي نكوهش خواهند كرد. آينده‌اي نه به فاصله‌ عصري كه مردمانش، ما پيشينيان را به يك بي‌تفاوتي آينده‌سوز، متهم خواهند كرد. آينده‌اي نه به فراخناي تاريخ، تاريخي كه ما، آبا و اجداد آيندگان، آن را كج و بد ساخته‌ايم. آينده‌اي نه به آن دوري كه مردي دوباره برخيزد و به مردمان معاصر، فرصت‌سوزي‌هاي مكرر پيشينيان-كه ما هم جزو آنانيم- را يادآور شود و از مردم بخواهد كه «اين بار تاريخ را تمام كنيد».
مي‌خواهم براي تو، تو دوست مردد من، همين شنبه‌اي را كه مي‌آيد، به يادآورم، شنبه‌اي از پس يك جمعه خاموش، جمعه‌اي كه تو در خانه مانده‌اي و ديگراني كه دوستت نمي‌دارند و تو را به رسميت نمي‌شناسند، اين درخانه ماندن تو را به پايكوبي نشسته‌اند.
شنبه‌اي كه فرداي بيست و هفتم خرداد است. روزي از روزهاي خرداد كه در تاريخ ديگر آن را حماسه نمي‌خوانند. روزي كه تو در خانه مانده‌اي و آن روز، در تقويم، سرآغاز بازگشت مجدد و تاريخي مردم ما خواهد بود. مثل ظهور پهلوي پس از مشروطه، مثل كودتاي 28 مرداد پس از نهضت ملي و پس از صدها بار ديگر كمانه كردن خواست مردم ايران.
دوست مردد من، هيچ افتخاري ندارد سبب‌ساز بازگشت دوباره به عصر سنگواره‌هايي شدن كه مردم ما بارها آنان را تجربه كرده‌اند و نيك مي‌دانيم و مي‌دانيد...
هيچ افتخاري ندارد پيشينه‌اي آينده سوز براي آيندگان بودن
بازهم دوست دارم، فرداي بيست و هفتم خرداد را به يادت آورم.
دوست نداري پيچ راديو را بازكني و از دهان آن، مرگ تمام آرزوهايت را بشنوي.
آرزوهايي كه تو، خود تو، بيش از همه در مرگ آن مقصري.
روز شنبه، تو اگر جمعه را در خانه مانده باشي، مارش پيروزي كساني را مي‌شنوي كه پيروزي‌شان به خاك افتادن همه اميدهاي يك نسل است، نسلي كه مي‌توان فرداي بيست و هفتم خرداد آن را يك نسل تباه شده ناميد.
فرداي بيست و هفتم خرداد در قهقهه‌هاي مستانه پيروزاني كه تو ونسل تو را به خاك افكنده‌اند، چه احساسي خواهي داشت؟
شرم نخواهي كرد. نه از خود و هم نسلانت، از تاريخ. تاريخي كه هزار سال ديگر تو را به پاي ميز محاكمه خواهد كشاند. «شرم» حس خوبي نيست، دوست مردد من!، پس بيا، اين بار تاريخ را تمام كنيم.

روزنامه اقبال ۲۵/۳/۸۴

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/03/25ساعت 13:14  توسط امیر سیدین  | 


 
چندى قبل به وساطتى و به مناسبتى توفيقى دست داد تا دكتر فريدون مجلسى، تاريخ پژوه معاصر را از نزديك درك كنم. ايشان خاطره اى را نقل كردند از برنامه اى كه مدتى قبل به مناسبت انتشار دايره المعارف دموكراسى - كه سهمى درخور تاليف و انتشار آن داشتند- توسط وزارت امور خارجه برگزار شده بود. ظاهراً كسى از حضار انتقاد كرده بود كه چرا در اين دايره المعارف، نامى از سالوادور آلنده، رئيس جمهور فقيد شيلى، برده نشده است و دكتر مجلسى نقل مى كرد كه پس از اين انتقاد، پشت تريبون رفتم و بر درستى انتقاد تاكيد كردم و افزودم: «آنچه آلنده را شايسته قرار گرفتن در سياهه موثرين عرصه دموكراسى مى كند نه فرآيند دموكراتيك انتخاب او به رياست جمهورى و نه انديشه هاى وى، كه دقيقاً به سبب «عدم» مقاومتى بود كه در برابر كودتاچيان انجام داد. مقاومتى كه مى توانست وى را در جايگاه يك قهرمان نشاند اما به قيمت فجايعى بسيار گسترده تر از آنچه كه در كودتاى پينوشه روى داد، تمام شود. آلنده جان داد اما «عدم مقاومت» مصلحانه را بر قهرمان شدن برترى داد.
•••
در واپسين ماه هاى عمر دولت خاتمى، آنچه كه به كرات در نقد عملكرد وى شنيده مى شود، عدم مقاومت بايسته سيدمحمد خاتمى، در برابر بحران هايى است كه فراروى دولت اصلاحات قرار گرفت و كندى و در جاماندگى فرآيند اصلاح طلبى پس از دوم خرداد را سبب شد. نكته مغفول در عمده اين انتقادات- انتقاداتى كه در دلسوزى و دغدغه مند بودن صاحبان بسيارى از آنها، ترديدى روا نيست- توجه به هزينه و بهاى برخى از پافشارى هايى است كه غالب اصلاح طلبان از خاتمى انتظار داشتند و او نكرد.تحليل عملكرد خاتمى و عدم پافشارى وى بر اصولش، بايد و بايد از موضع يك «رئيس جمهور» صورت بگيرد. تنها در اين صورت است كه مى توان بر نتايج تحليل استوار ماند و بدان استناد كرد.بى ترديد، خاتمى پيش و بيش از هر كس ديگرى عواقب عدم ايستادگى بر اصولى را كه قلباً بدان ها اعتقاد داشت، مى دانست و مى داند. اما سببى كه باعث مى شد، آنچه ما- به عنوان يك ناظر بيرونى هم راى با خاتمى- انتظار رويدادش را داشتيم، صورت نگيرد دغدغه اى بود كه وى از صندلى  رياست «جمهور» و نمايندگى «مردم» آن را با تمام وجود درك و فهم مى كرد.پافشارى  خاتمى در برخى موارد هر چند كه مى توانست نه تنها خلعت قهرمانى را بر تن وى بپوشاند كه حتى- احتمالاً- باعث مى شد با روشن كردن كليد يك جريان اجتماعى جريان اصلاح طلبى را در پاره اى موقعيت ها چند گام به پيش براند، اما همين جريان پتانسيل بالقوه و البته بسيار قدرتمندى را براى تبديل به يك هيجان سازمان نيافته اجتماعى داشت و احتمال رخداد همين مسئله خاتمى را به وادى ترديد مى كشاند؛ ترديدى كه با مصلحت خويشتن خاتمى هيچ همپوشانى نداشت و تنها و تنها آنچه كه اين ترديد پسنديده و درخور تحسين را باعث مى شد، احساس خطرى بود كه وى به عنوان يك رئيس جمهور، در مورد مردمى كه وى را به نمايندگى از خويش برگزيده بودند، تا عمق جان ادراك مى كرد. آنچه سبب ترديد جدى خاتمى براى عدم قاطعيت در پاره اى موقعيت ها مى شد، هر چند ممكن است براى ما- به عنوان يك ناظر بيرونى و نه چندان آگاه نسبت به كليت پارامتر هاى تاثير گذار- دغدغه هايى چندان جدى قلمداد نشود، اما براى خاتمى كه از زاويه «مسئولانه» يك رئيس جمهور بايد در اين موقعيت ها «تصميم» گرفته و كليه «پيامد » هاى گوارا و ناگوار آن را بپذيرد، اين دغدغه ها آنچنان جدى مى شود كه سبب ساز انتخاب هايى مى گردد كه در نگاه اول از قاطعيت مورد نظر جامعه ماهيتاً راديكال ايرانى برخوردار نيستند، اما در نگاه كلان مى تواند به نهادينه شدن فرايندى بينجامد كه نتيجه قهرى آن استوارسازى پايه هاى دموكراسى، با كمترين هزينه براى «جمهور»ى است كه خاتمى خلعت رياست آن را بر تن دارد.
شرق-۲۲/۲/۸۴
+ نوشته شده در  جمعه 1384/02/23ساعت 15:10  توسط امیر سیدین  |